تبليغاتX
آدمها از آدمها زود سیر میشن

آدمها از آدمها زود سیر میشن

دلم از این دنیا و آدمهاش خیلی گرفته

 
 
About Me

سلام
من سحر 19 ساله از قم هستم
این وبلاگ من و پویاست از (خوی)
امیدواریم که خوشتون بیاد
اگه دوستمون دارید نظر بدید
دوستون داریم
بای بای

My Blog
My Archive
My Categories

Daily Links
Friends Link
Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
 
 
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

در افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوه‏ها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.
و خداوند این فكر را پسندید.

+ نوشته شده در  ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط سحر جون و پویای عزیزم  |   
 
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

یک شب نشد که  یاد تو از یاد من رود

 

 یکدم نشد که فکر تو از سر به در کنم

 

عاشق تو ام گویی در فراغت تا به کی

                                       

 از  اشک  دیده  دامن  رخسار  تر کنم

  

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط سحر جون و پویای عزیزم  |   
 
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ،
به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
.
هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود
.

+ نوشته شده در  ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط سحر جون و پویای عزیزم  |   
 
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

 

 

 

 

با اینکه نمی خواستم تو این وبلاگ حرفی از مطالب ورزشی داشته باشم ولی نتونستم خوشحالی خودمو از راهیابی تیم محبوبم پرسپولیس به جام باشگاههای آسیا پنهان کنم بنابراین این پیروزی را به تمام پرسپولیسی های عزیز تبریک میگم

+ نوشته شده در  ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط سحر جون و پویای عزیزم  |   
 
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد . میتوانست   اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد . هر اَن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای اَوردم پذیرفت .
هر چه  خواستم عطا کرد و هر گاه خواندمش حاضر شد . اما من ! هرگز حرف خدارا باور نکردم   وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم . چشم هایم را بستم و گوش هایم را نیز  تا صدای خدا را نشنوم . من از خدا گریختم بی خبر ار اَن که خدا با من و در من بود . می خواستم کاخ اَرزو هایم را اَن طور که دلم می خواهد بسازم نه اَن گونه که خدا خواهد . به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها اَوار بلا و مصیبت ماندم . من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کمک خواستم . اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد . دانستم که نابودی ام حتمی است . با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی  اگر ویرانه های زندگی ام را اَباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم .
خیلی دلم برات تنگ شده سحر جان
+ نوشته شده در  ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط سحر جون و پویای عزیزم  |   
 
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

دل من شکسته اینجا بی حضور توی تنها
تو چرا شدی دوباره درد تازه زخمام
مگه تو نگفته بودی میشم مرهم دردات
تو دروغ گفته بودی به من دلتنگ تنها
مگه من چه کرده بودم با توی بی کس تنها
جز اینکه شده بودم مرهم تموم دردات
جز اینکه شده بودم غمخوار اون دل تنهات !!!!!!!!!!

 

بی مرام تنهام گذاشتی تو که ادعای مردونگیت میشد
اما دیگه مهم نیست برو    برو   برو بیرون از قلب تنهام
برو بیرون از دلم از ذهنم  از قلب شکستم  برو تا دیگه خاطره هات اَزارم نده  تا دیگه یادت خوردم نکنه
منم میمونم با غصه هام و اون روزای خوش............!!

+ نوشته شده در  ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط سحر جون و پویای عزیزم  |   
 
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

عشق بهم گفت : از تو بیزارم .
گفتم : چرا ؟؟؟؟؟
گفت : تو من را ول نمیکنی دست از سرم بر نمیداری !!!
گفتم : مگر عیبی دارد ؟
گفت : من دارم از این همه انتظاری که تو کشیدی به جنون میرسم و تو هنوز هم
عاشقی و منتظر.......
دوست دارررررررررم ...........( ! )

+ نوشته شده در  ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط سحر جون و پویای عزیزم  |   
 
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

ای تو که گفتی میکشندند گر به عشقت رو کنی
این زندگیست که الاَن می کنی
مردن از این زندگی بهتر نبود
در کنار عشقت جان دادن اَسان تر نبود
تنهایم گذاشتی تا خنجری قلب پاکم ندرد
بی خبر از اینکه حال هر لحظه خنجر میخورم
خنجر حرف بزرگان سخت می اَزارد پیکرم
خنجر بی کسی رانگو که جای سالم بر اندامم نمی زارد
زخم هایم می سوزاند وجود سردمو
هیچ از پیکرم سالم نماندست یار من
چشم هایم دیگر سوی دیدن را ندارد
اَخر اَنقدر اشک می ریزند تا نابینا شوند
از گلویم صدایی در نمی اَید چون راهش بسته است
بغضی در اَن خانه کرده که نامش دوری است
تو بگفتی در خاطراتت سر کنی
پس ندانی خاطرت مانده در یاد من
بی گناهی بودم و معصوم و روشن
نمی دانستم چه چیزی است نامردی و نامردُمی
حال یاد می گیرم از این روزگار
جز کلک و نامردی هیچ نباشد اینجا
دوره ی مردی و مهربانی سر اَمده
گرگ صفت باید شوی در روزگار
ولی عشقم تو پاک بمان تا غصه ام کمتر شود
درد دوریت سهل تر و اَسان تر شود

دوست دارم سحر جان

+ نوشته شده در  ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط سحر جون و پویای عزیزم  |   
 
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

 

 

 

دلم گرفته! بدجوریم گرفته! روز از پس همدیگه میان و میرن ! هیجان این که چه چیزی همراهشونه همون قدره که ترس از دست دادن چیزا و کسایی که برات عزیز هستن! بغض بدجوری آزارم می ده! چقدر از خودم متنفرم از خودم از این احساس لعنتی!ترس از دست دادن و نبودنش 

 

دلم تنگه برای دیدن یار

برای گفتن و خندیدن یار

 

دلم تنگه از اون شبهای مهتاب

که یارم توی جایش می کنه خواب...

+ نوشته شده در  ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط سحر جون و پویای عزیزم  |   
 
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت اورد ديوانه هيچ نداشت و گريست (گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد) اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشکست و قيمت اشک عشق!

+ نوشته شده در  ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط سحر جون و پویای عزیزم  |